هشیارم شبیه مستها ست...
19.01.2024 18:15 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0هشیارم شبیه مستها ست...
19.01.2024 18:15 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0
چرا باید هر روز به تو فکر کنم
من که جا ندارم تو دنیای تو...
#از_شنیدهها
۱۴۰۲. ۰۸.۲۴
امروز خیلی تلخ و سردم. دلم رو شکستن و حقم رو خوردن و صدام به هیچجا نمیرسه توی شرکتم و از ناراحتی قلبم فشرده شده.
به تو فکر میکنم، به آروم بودنت، به وقارت و امنیت آغوشت که هیچ وقت تجربهش نکردم.
به تو فکر میکنم و قلبم کمی آروم میشه.
حتی فکر کردن بهت حالم رو خوب میکنه.
دوستت دارم...
اومدم دم کلاست، اومدم بالا سلام و احوالپرسی کردیم.
وقتایی که نمیای پایین میری رو پشت بوم.
سیگار میکشی و غروب آفتاب رو نگاه میکنی و گاهی که شبه ماه رو.
شازده کوچولوی منی :)))
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری...
۰۷.۰۸.۴۰۲
امروز متیو پری فوت کرد.
دربارهش تو اتاق اساتید حرف که میزدی دستات درگیر هم بودن، یه کشی دور دستات پیچیده بودی، دستات یه لرزش خفیفی داشت.
احساس کردم دلت میخواد دربارهش حرف بزنی با کسی.
کاش با من حرف میزدی چون من دلم میرفت باهات دربارهش حرف بزنم.
سراغ تو بگیرم، حرف بزنی بام...
۰۴.۰۸.۴۰۲
سراغمو گرفتی بالاخره :)
از شوق شام نتونستم بخورم و ساعت سه شبه و هنوز نخوابیدم...
۰۱.۰۸.۴۰۲
دلم برات تنگ شده.
خیلی!
تو چرا دلت برام تنگ نمیشه؟
خوش به حالت که اینقدر رهایی...
من بهت که فکر میکنم گریهم میگیره!
به جویده اسم "صفا" و "اشرف" گفتنت که یادم میافته گریهام میگیره!
به لبخندت تو سلام و خداحافظیها که یادم میافته گریهام میگیره.
دلم برات تنگ شده.
۲۷.۰۷.۴۰۲
دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست...
من ماهیام!
خوش به حالت که ماهی نیستی :)
۲۶.۰۷. ۴۰۲
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی...
موهای کوتاه شدهات چقدر چقدر چقدر بهت میاد.
چقدر خندهات دلبر و محجوبه.
عزیز دل من...
۲۵.۰۷.۴۰۲
دیشب حدوداً سه ساعت حرف زدیم. واقعاً حرف زدیم. برای اولین بار یه متن بلند نوشتی و کلی حرفهای دلگرمکننده از هم شنیدیم.
بعضی جاها هنوز جای زخم روزگار دور روی تن روحت پیداست، من همه تلاشم رو میکنم تا مرهم این زخمها باشم...
از کمخوابی دیشب چشمام گود شده :))
هزار گله دُرنا فدای وسعت آبی...
۲۳.۰۷.۴۰۲
ازم میپرسی چطورم.
جوابی که دوست دارم بدم: عاشقت...
جوابی که میدم؟
خیلی ممنون، خدا رو شکر، خوبم.
عبدالرحمن محمد تو گوشم لوءلوء المنضود رو میخونه و تو لوءلوء منضود قلب کوچک منی که انگار عشقت انقدر بزرگه که توی قلب من جا نمیشه!
اومدم جلو سلامعلیک کردم متوجه شدم بالاتر از خط ریشت چندتا تار ریشت رو نزدی و بلندتر شدن از ته ریش عادیات...
مرررررد حواست کجاست؟
۲۲.۰۷.۴۰۲
بعد از یه هفته امروز حالت بهتره، میگی و میخندی. کلاهت رو برداشتی، اون پیرهن زرد، طوسی، سفیدت تنته با تیشرت زردت.
دنیا دنیا خوشحالم و حالم بهتره نسبت به صبح.
واقعا فکر نمیکردم یه روز با رنگ تیشرت و تغییر خلق و خوی کسی اینجوری خوشحال شم :))
ببین کاراتو...
۲۲.۰۷.۴۰۲
امروز خیلی تلخ و تاریک بودم.
نمیدونم چهطور شو یهو پیام دادی و حالمو پرسیدی بهت راست شو گفتم.
گفتم دلم میخواد ۴۸ ساعت بمیرم و دوباره برگردم.
گفتی میفهمی چی میگم.
حدس بزن کی حالش بهتر شده :))
الان نور، نورانیتر و چمنزارها سبزترن...
ممنونم.
دلمو میشکنی...
:)
۴۰۲.۰۷.۲۱
جمعهای پا شدیم اومدیم سر کار.
چقدر تلخی به طور کلی و در عین حال چقدر جنتملن تو برخورد با پدر یکی از بچهها.
تیشرتت سادهست و رنگش مثل همیشه تیرهست، سر آستینت یه تیکه خیلی خیلی کوچیک نارنجی داره و میدونی حتی همینم بهت میاد؟
فقط جوری که بیست نفری نشستیم و داریم آهنگای تو رو میشنویم...
:))
قیافهمو کج و مظلوم کردم وقتی پرسیدم داری میرین خونه و گفتی آره...
نزدیک به چند میلی ثانیه لبهات شکل لبخند به خودشون گرفتن.
همین کافیه :))
۲۰.۰۷.۴۰۲
پنجشنبهست و باید تا ساعت ده سرکار باشیم.
همیشه فکر میکردم اینجا رو دوست دارم و شبیه خونهست.
تو ساعت ۷ رفتی ولی برخلاف همیشه من موندم.
احساس غربت داره خفهم میکنه.
اینجا خونه بود، چون تو اینجا بودی...
حالا که نیستی انگار هیچ رشتهی پیوندی منو به اینجا وصل نمیکنه.
سرده، بیروحه و بدون زندگی!
۰۲.۰۷.۱۸
فکر کنم دستم برات رو شده دیگه.
فدای سرت :)
من دور وایمیستم ولی حواسم هست بهت حیف که کاری ازم برنمیاد.
دوباره اون کلاهت رو کردی سرت، حوصله آدما رو نداری، دوباره نمیشه دیدت...
بهت گفتم اگه زودتر از ۴۶ سال دیگه بمیری، خودم میکشمت :))
جدی گفتم.
هیجده مهر:
صبح مو با دیدن ریلزهایی شروع کردم که دیشب فرستادیشون...
یکیش شجریانه.
میخونه: تو کافر دل نمیبندی نقاب زلف و میترسم...
اگر بدونی چقدر دلم میخواد فکر کنم این شعر، حرف دلته نه فقط چون میدونی شجریان رو دوست دارم!
هیچی دیگه از صبح منتظر دیدنتم.
هواییام انگار :))
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد...
ببین مثلاً امروز اونجا نیستم و نمیبینمت الان کلی دلتنگ و بیانگیزه افتادم گوشه اتاق!
برای اولین بار فامیلیمو بدون "خانم" گفتی...
،فامیلیم چقدر قشنگ و آهنگینه!
:)
پونزده مهرماه:
بعد از سه روز دیدمت، از سفر برگشتم، انگار ده روز از آخرین باری که دیدمت میگذشت.
چقدر طول کشید ندیدنت...
با این حجم از دلتنگی برگشتم و نتونستم بهت بگم:
"سلام عزیز دلم! دلم برات تنگ شده بود."
نتونستم بغلت کنم.
همهی شوقم رو ریختم تو صدام و "خیلی ممنون" گفتنم وقتی گفتی رسیدن به خیر...
امروز هشت مهرماه تو آسانسور بهت گفتم خیلی سرحالتر شدی، تابستون اصلاً حوصله آدما رو نداشتی.
گفتی بستگی به آدمش داره...
دو دو تا چهارتا کردم نتونستم بفهمم من جزوشون بودم یا نه!
علیالحساب دیگه بازم بیشتر از قبل کنار میکشم.
دیگه چیکار کنم؟
من رشته محبت تو را پاره میکنم
شاید گره خورد به تو نزدیکتر شوم...
میشه اینقدر برای خودت کار و زندگی نداشته باشی؟
یا حداقل من بخشی از کار و زندگیت باشم؟!
بوی عطر دستهات مونده بود روی ظرف ذرت...
چرا باید ظرفها رو شست؟!
اسم تو برای من مقدسه
تا نفس تو سینه پرپر میزنه...
یه روز در حالی "با تو" ابی رو گوش میکنم که تو توی بغلم گرفتم و بهت میگم:
گوش کن... کلمه به کلمهشو گوش کن.
چهارم مهرماهه امروز.
بعد از نوزده روز دیدمت بالاخره.
اون کلاه لعنتی که نمیگذاشت یه دل سیر ببینمت رو از سرت برداشتی، موهات بلندتر شده، چقدر بهت میاد... خیلی بهت میاد!
خیلی...
هزارپاره شد جگرم تا جلو همه بهت نگم چقدر موهای جدیدت بهت میاد.
کاش بیشتر دنبال اون کتاب میگشتی، کاش پیدا نمیشد.
چرا زود میری؟