یادآوری یک قطعهی کوتاه...
22.04.2025 08:22 — 👍 3 🔁 0 💬 0 📌 0@3mud3am.bsky.social
Poet
یادآوری یک قطعهی کوتاه...
22.04.2025 08:22 — 👍 3 🔁 0 💬 0 📌 0شاید حق با تو باشه :))
16.04.2025 07:10 — 👍 0 🔁 0 💬 0 📌 0معما
14.04.2025 10:22 — 👍 1 🔁 0 💬 1 📌 0شما تاج سر من کم سعادت بودم کم میومدم ز جانم
❤️😇
نظریه کلی عارف دیگه هم باید باشه گمونم
08.04.2025 18:30 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0واقعا «هیچجا خونه آدم نمیشه»
مگه نه؟
:)
یعنی نور واقعا بچهی تاریکیه؟!
08.04.2025 10:56 — 👍 1 🔁 0 💬 1 📌 0جای ما به قاصدکها، پاییزخبرکن هم میگن...
پاییزخبرکنها همیشه از بهار
خبرِ پاییز رو میدن
t.me/demonkratia/...
15.03.2025 10:18 — 👍 3 🔁 0 💬 0 📌 0این آسمون آبی بهم نشون نمیده که چه کسی فالوم کرده، عجب!
06.03.2025 07:52 — 👍 2 🔁 0 💬 0 📌 0یادآوری از یک قطعهی تقریبا قدیمی:
04.03.2025 18:25 — 👍 2 🔁 0 💬 0 📌 0سرودهای از آلخاندرا پیسارنیک
از «اشعار فرانسوی»،
[تصویری از شاعر، نسخهی دستنویس این قطعه، به همراه ترجمه فارسی شعر در کانال تلگرام]
t.me/demonkratia/...
«زیرا تنها سر آن دارم که نیستیام را بشناسم.»
-پاسکال
مرسی محمد جان 🍻
27.02.2025 16:00 — 👍 0 🔁 0 💬 0 📌 0خود کتاب با سوال ژانلوک نانسی شروع میشه، در ادامه ادبیات و اندیشه و زندگی باتای رو احضار میکنه و با «مرض مرگ» دوراس به گفتگو و اندیشیدن در میاد، تا شاید سوالی رو با ما و با معنایی مأنوستر تکرار کنه... اجتماع؟ چرا اجتماع؟
و از آنها، از «اجتماع آنهایی که اجتماعی ندارند...»!
اول که با پ درباره این کتاب حرف میزدیم اجتماعی نامعهود رو بین خودمون نقطه فهم قرار دادیم. بعدتر وقتی اجتماع رو از دیگر سو زیستیم، دیدیم، در واقع این اجتماعیه که بهت وعده داده نشده، مگر اینکه وعدهش خودت باشی، یعنی بسازیش، و بعد هم نتونی اقرار و اعترافش کنی: این شکل کمونیسم.
25.02.2025 17:49 — 👍 5 🔁 0 💬 2 📌 0بذارید چشمهام رو ببندم و جملهای از غیب بگم:
«اولین منتخب دموکراسی ایرانی آزاد، یک زنه!»
یادآوری قطعهای کوتاه که حدودا دو سال پیش نوشته بودم:
«پروانهوار جهان را با دستهایت مزهمزه کردهای
نقش بستهای بر قلب آوندآوند درخت
حال بال گستران که
آفتاب در رگهای تو ریشه دارد. . .
هرجا که تو به پرواز درآیی،
روشنایی عادلانه قسمت میشود.»
رفتم ارزونترین آرایشگاهی که میشناختم تا با قیمت کم و رضایت کامل اجازه بدم برینه تو موهام، ۱۵۰ برابر افزایش قیمت داشت :)
17.02.2025 17:54 — 👍 2 🔁 0 💬 0 📌 0دلم میخواد زن بگیرم ...
17.02.2025 14:41 — 👍 3 🔁 0 💬 0 📌 0چایی نمیخورم زیاد گفتم برای تو بریزم خستگیت در بره... ولی از ریفلاکس معده گفتی آی امان امان 😅
16.02.2025 19:15 — 👍 1 🔁 0 💬 1 📌 0احساس میکنم از ماراتونی که احمقانه فرضش میکردم نتیجتا عقب افتادم، سعی دارم، نه: دوست دارم، یا فقط گاها فکر میکنم سر راهم یه کنکور دکتری هم بدم، متوجهی؟!
16.02.2025 19:06 — 👍 3 🔁 0 💬 0 📌 0بریزم چایی برات آبجی؟
16.02.2025 19:06 — 👍 1 🔁 0 💬 1 📌 0ترجمهم از شعر «مغاک» بودلر رو گذاشتم و چند خط هم دربارهش نوشتم:
t.me/demonkratia/...
نظرم اینه از شهر ایکس اومدیم یه شهرک حاشیهای به اسم آسمان آبی و تو بلوک فارسیش یه سوییت یا یه آپارتمون گرفتیم..
14.02.2025 10:42 — 👍 3 🔁 0 💬 0 📌 0کاش منم خواب میدیدمش ز جانم برام یه بار بگو خوابت رو... انگار در تعابیر خواب سگ همراه آدم شخص عزیزیه برای ما، بغل و قلبْ خواهرِ جانم...
اینجا، در پایان، سگ سیاه تو سفیدی برف دوید و رفت و منم پیچیدم تو خیابون خونهمون :(
چون فسرده و غمگون و خمود و مجروح بودم زدم بیرون از خودم، از خونه. یه بطر الکل بزرگ خریدم و تو کیسه پلاستیک سیاه پیچیدم، مثل دائمالخمرها میخوردم و مدید راه میرفتم، تمام این مدت، سگی سیاه، به سان سگ سیاه افسردگی دنبال و مراقبم بود... سینهی این سگ که قالبی سیاه داشت سپید بود اما........
14.02.2025 09:21 — 👍 5 🔁 0 💬 1 📌 0دم خودت گرم ز جان من
به منم چسبید، میخوام به همه موجودات بگم، از انس و چیزهایی که انسون شیء میپنداره...
منم باهاش خودم زاویه داشتم، ضدیت داشتم یعنی، ارشد دفاع کردم روش ولی 😅
خیلی خفنه...