چرا بابا، هنریه برا خودش :)) فک کن مثلاً ده سال دیگه یه عرقکشی آرتیزانال داشته باشی که با گیاهان و ادویههای مختلف لیکورهای خیلی خاص تولید میکنه. همههم دعات میکنن :))
پس هیچی، دشمنت همون نظام تقسیم کاره و هرکه بامش که برفش بیشتر :(
رقیبتم در این نبرد فک کنم پاریس باشه که متأسفانه خیلی قویه
moonshining :))
میشه با ایدههای آدما مخالفت کرد، میشه نقد کرد و کلاً همهچیز نوشته رو زیر سؤال برد، میشه اصلاً گفت آقا من حالم از شکل نوشتنت بهم میخوره و رتوریک و استتیک کارت محمل این ایدئولوژیهای مزخرفه. ولی اینکه بگی اینجوری ننویس اونجوری بنویس خیلی رو مخه. خیلییییی.
پایان واقعی
اصلاً به نظرم به عنوان یک حکم کلی افرادی که کنسه میدن که اینطوری ننویس اونطوری بنویس یا اصلاً تجربهٔ جدی نوشتن ندارن، یا از توهم ابژکتیویته و نوشتن در مقام ابزار انتقال پیام رنج میبرن.
پایان حرص خوردن.
چیزی که به آدم فشار میاره اینه که اسمت اگه به جای عیسی جیزز باشه دیگه اشکال نداره فشرده بنویسی، خیلی هم نشانهٔ خفنیته.
ولی چون مؤدبم میگم راستش از دست دادن خوانندهٔ بیحوصله برام اهمیتی نداره.
همیشه دلم میخواد به آدمایی که میگن فلان متن رو خوندم، خیلی فشرده بود، کاش کمی سادهتر بنویسی بگم کاش تو هم بکشی.
ایَم از محدودیتهای تخیل انقلابی ما :(
(گفتم حالا که رفتیم در کار ایشالا چرا تا تهش نریم؟)
ایشالا تریبون آزاد جلوی تمام دانشگاههای ایران
ولی واقعاً هم فکر بدی نیست یه زمانی یه سمینار(خیلی سفتوسخت)ی راه بندازیم، هر جلسه یه نفر یه جستار بذاره وسط
ای کاش دانشگاه بود ولی 💔
یه مدت دانشکدهٔ انگلیسی کار میکردم و نصف روز زبان روزمرهم انگلیسی بود. اون موقع بیتفاوت بودم نسبت بهش. الان واقعاً دلم تنگ میشه برای انگلیسی حرف زدن. زبانهای دوم واقعاً به دهن آدم مزه میدن. وقتی ازشون دور میافتی میفهمی جاشون چقدر در زندگی روزمرهت خالیه.
طبعاً سمینار هم باید به انگلیسی میبود. چون استاین خوندن به السنهٔ دیگه کار درستی نیست.
البته علامت سؤال نداره. خانم استاین کلاً به علامات سجاوندی علاقه نداشتن. به جز نقطه.
ای کاش بستنی داشتم
(و یه سمیناری که با «ادبیات انگلیسی چیست؟» گرترود استاین شروعش میکردیم)
دقیقاً! مهمترین روش واترقیدن. و البته سمپتوم بیماری خودایمنی دانشگاه که این آفات فکر رو بدل به منابع آموزشی میکنه.
امیدوارم این نظرم نامحبوب نباشه که هر کتابی که اسمش هست «روشها و راهبردها در فلان [یکی از علوم انسانی یا زیرشاخههاش]» ضرورتاً و کتگوریکلی کتاب مزخرفیه و به ویژه برای مقاصد آموزشی باید ازش پرهیز کرد.
شما رو نمیدونم، ولی من واقعاً کلانروایت دوست دارم، حتی اگه با کنهش مخالف باشم:
و زیبا از لحاظ همپوشانی معانی دوگانهٔ swear
آره، شرح داستان کار رو به جاهای باریک میکشوند :))
ممنوع رو نمیدونم، کلا زیاد شناخته شده نیست به گمانم، ولی فک کنم اسمش تو کتابای درسیمون بود، احتمالاً در کنار منظومههای عاشقانه -- ویس و رامین ولی همیشه ممنوع بود و حتی اسمشم نمیبردن.
واقعاً الحذر! دیروز و امروز بعد از مدتهای خیلی زیاد چند صفحهای از طامات این بزرگان رو که در یه متنی نقل شده بود خوندم یادم اومد که واااای چقدر مهمل میبافتن بندگان خدا :)))
خیلی عجیبه، سلامان از یک مادر مصنوعی زاده میشه بعد داده میشه به دایهای (ابسال) که عاشقش میشه و پدرش دسیسه میچینه و دایه رو میکشه.
و چه داستان عجیبی :)))
پس در شش روز پیش رو هر روز تبریک بگیم 🎉🎊
اصلاً و ابداً حوصلهٔ نوشتههای عرفا رو ندارم، حتی در حد نقل قول. تقلیل تفکر به تصعید واقعاً عقل رو زایل میکنه و دروازهٔ مهملگویی رو باز.