Athen

Athen

@dokhtarezeus.bsky.social

If you know, hamoon

58 Followers 36 Following 75 Posts Joined Jul 2023
1 year ago

خواهرم موجود آوت‌دوریه، زیاد!

3 0 0 0
1 year ago

معده در برابر الکل تسلیم شده، چند وقته، دیگه دارم جدیش می‌گیرم.

3 0 0 0
1 year ago

خوب بود
خیلی خوب

1 0 1 0
1 year ago

نتیجه رو می‌گم

1 0 1 0
1 year ago

من و خواهرم مستیم.
قراره برا اولین بار تو این حد از مستی به مادر زنگ بزنیم.
پیشنهاد از من بود😬
خواهرم مردده.

3 0 1 0
1 year ago

آبجوی مبسوط و آرزوهای مبسوط

0 0 0 0
1 year ago

خب...
فهمیدم علی‌رغم همه ترس‌هام، دلم نمی‌خواد برگردم ایران.
گور پدرش، هرچی شد شد.

13 1 0 0
1 year ago

رابطه‌م حتی با ویبراتورم هم داره سمی می‌شه. دلخورم ازش. کاش هوشمند بود یه چیزایی یادش نمی‌رفت.

8 0 1 0
1 year ago

قاچ-هات 🫦

1 0 0 0
1 year ago

دیگه همین‌قدرم از خودمون خوشمون نیاد گاهی؟ کیف کن از قاچ‌هات

1 0 1 0
1 year ago

می‌خوام سرمو بکوبم به تیزی میز.
این جمع یا دارن از بچه‌داری می‌گن یا پی‌آر گرفتن.

3 0 0 0
1 year ago

در مقام یک جداشده‌ی بی‌بچه دلم می‌خواد دهنتو ماچ کنم زن.
نفله شدم زیر زخم زبون رفقا و همکارا و فامیل.
هر دستاورد چسکی که داشتم رو گذاشتن پای بچه نداشتن.

0 0 0 0
1 year ago

آره، ممنونم ازت

1 0 1 0
1 year ago

خیلی
مجموعه‌ای از احساسات

1 0 1 0
1 year ago

تولدش رو پیام دادم و تبریک گفتم. دلم هم کمی تنگ شد. ولی جنس همه‌چی فرق می‌کنه.

6 0 1 0
1 year ago

کم‌تر از یک ماه دیگه سالگرد رسمی جدایی ماست. مدتیه می‌تونم بی زخم و درد عکساشو نگاه کنم. حتی مدتیه می‌تونم مثل اوایل آشنایی، خوبیاش رو ببینم و بگم آتنا، انتخابت درست بود، حالا به دلایلی نشد ادامه بدین. حالم با حسم خوبه. خوشحالم همسرم بوده و در عین حال خوشحالم جدا شدیم.

6 0 0 0
1 year ago

از ۷.۵ صبح نولان (که امروز مهد نرفته) به‌م چسبیده بود تا ۵ عصر که مامان باباش اومدن. این وسط فقط یک ساعت خوابید. من هم دیشب فقط یک ساعت خوابیدم.
الان از خستگی می‌خوام بمیرم و فقط یه مستی سنگین می‌تونه نجاتم بده.

3 0 0 0
1 year ago

رفتم و برگشتم. حالا دلم گرفته نمدونم چرا.

2 0 0 0
1 year ago

پام نمی‌کشه به رفتن. دیگه به الفبای داستان مسلط نیستم.

2 0 1 0
1 year ago

یکی دعوتم کرده به قهوه. دلم نمی‌خواد اسمش رو دیت بذارم.

3 0 1 0
1 year ago

ما توی انتشارات سیته و بعدش توی موسسه سایان یه دونه از این فندک‌ها رو با نخ شیرینی از کنار در بالکن یا در اتاق سیگار آویزون کرده بودیم، مثل دکه‌های روزنامه فروشی

1 0 1 0
1 year ago

وقت تجدید نظر در برخی ارزش‌هاست 🫦

2 0 0 0
1 year ago

با فاصله‌ی زمانی و مکانی، در لانگ‌دیستنس رو گل گرفتم، جاکش بی‌پدر.

5 0 0 0
1 year ago

تا جنون فاصله‌ای نیست ازینجا... به عنم!

3 0 0 0
1 year ago

آگاهانه دارم مورد به مورد از رفتارهای مهرطلبانه‌م کم می‌کنم.

4 0 0 0
1 year ago

شوهر مهشید 🏃‍♀️

0 0 0 0
1 year ago

برم آماده شم برا کون‌‌سرت.

2 0 1 0
1 year ago

نوشتم خواهرم نو ذهنم تعریف زیباییه. بله، هست. ولی بابت همین کلی پول تراپی دادم.
چون تو خونه ما، مثلن مهمن میومد و چند دقیقه از چشم و ابرو و مو و مژه و شیرینی بچه حرف می‌زد، بعد یادش میومد یه بچه دیگه‌م اونجا نشسته، می‌گفت البته آتنا جونم خیلی درسش خوبه و مودبه.

1 0 0 0
1 year ago

تو توییتر نوشته به اکسم ماساژ هپی‌اندینگ هدیه دادم، جاج شده.
و من دو دور کظم توییت (خاطره) می‌کنم، یکی برای هدیه‌ای این‌چنینی، یکی برای تجربه‌‌م از ماساژ هپی‌اندینگ.

1 0 0 0
1 year ago

گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شود گاهی نمی‌شود، که نمی‌شود، که نمی‌شود
(ویبراتور را در کشو می‌گذارد)

1 0 0 0