خواهرم موجود آوتدوریه، زیاد!
معده در برابر الکل تسلیم شده، چند وقته، دیگه دارم جدیش میگیرم.
خوب بود
خیلی خوب
نتیجه رو میگم
من و خواهرم مستیم.
قراره برا اولین بار تو این حد از مستی به مادر زنگ بزنیم.
پیشنهاد از من بود😬
خواهرم مردده.
آبجوی مبسوط و آرزوهای مبسوط
خب...
فهمیدم علیرغم همه ترسهام، دلم نمیخواد برگردم ایران.
گور پدرش، هرچی شد شد.
رابطهم حتی با ویبراتورم هم داره سمی میشه. دلخورم ازش. کاش هوشمند بود یه چیزایی یادش نمیرفت.
قاچ-هات 🫦
دیگه همینقدرم از خودمون خوشمون نیاد گاهی؟ کیف کن از قاچهات
میخوام سرمو بکوبم به تیزی میز.
این جمع یا دارن از بچهداری میگن یا پیآر گرفتن.
در مقام یک جداشدهی بیبچه دلم میخواد دهنتو ماچ کنم زن.
نفله شدم زیر زخم زبون رفقا و همکارا و فامیل.
هر دستاورد چسکی که داشتم رو گذاشتن پای بچه نداشتن.
آره، ممنونم ازت
خیلی
مجموعهای از احساسات
تولدش رو پیام دادم و تبریک گفتم. دلم هم کمی تنگ شد. ولی جنس همهچی فرق میکنه.
کمتر از یک ماه دیگه سالگرد رسمی جدایی ماست. مدتیه میتونم بی زخم و درد عکساشو نگاه کنم. حتی مدتیه میتونم مثل اوایل آشنایی، خوبیاش رو ببینم و بگم آتنا، انتخابت درست بود، حالا به دلایلی نشد ادامه بدین. حالم با حسم خوبه. خوشحالم همسرم بوده و در عین حال خوشحالم جدا شدیم.
از ۷.۵ صبح نولان (که امروز مهد نرفته) بهم چسبیده بود تا ۵ عصر که مامان باباش اومدن. این وسط فقط یک ساعت خوابید. من هم دیشب فقط یک ساعت خوابیدم.
الان از خستگی میخوام بمیرم و فقط یه مستی سنگین میتونه نجاتم بده.
رفتم و برگشتم. حالا دلم گرفته نمدونم چرا.
پام نمیکشه به رفتن. دیگه به الفبای داستان مسلط نیستم.
یکی دعوتم کرده به قهوه. دلم نمیخواد اسمش رو دیت بذارم.
ما توی انتشارات سیته و بعدش توی موسسه سایان یه دونه از این فندکها رو با نخ شیرینی از کنار در بالکن یا در اتاق سیگار آویزون کرده بودیم، مثل دکههای روزنامه فروشی
وقت تجدید نظر در برخی ارزشهاست 🫦
با فاصلهی زمانی و مکانی، در لانگدیستنس رو گل گرفتم، جاکش بیپدر.
تا جنون فاصلهای نیست ازینجا... به عنم!
آگاهانه دارم مورد به مورد از رفتارهای مهرطلبانهم کم میکنم.
شوهر مهشید 🏃♀️
برم آماده شم برا کونسرت.
نوشتم خواهرم نو ذهنم تعریف زیباییه. بله، هست. ولی بابت همین کلی پول تراپی دادم.
چون تو خونه ما، مثلن مهمن میومد و چند دقیقه از چشم و ابرو و مو و مژه و شیرینی بچه حرف میزد، بعد یادش میومد یه بچه دیگهم اونجا نشسته، میگفت البته آتنا جونم خیلی درسش خوبه و مودبه.
تو توییتر نوشته به اکسم ماساژ هپیاندینگ هدیه دادم، جاج شده.
و من دو دور کظم توییت (خاطره) میکنم، یکی برای هدیهای اینچنینی، یکی برای تجربهم از ماساژ هپیاندینگ.
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود
(ویبراتور را در کشو میگذارد)