ای صبا نکهتی از پیچیدن طومار استبداد بیار
ببر اندوه دل و لبخند شیرین کودکان کار بیار
@navid279.bsky.social
عامو نوید چطوری یهو غیب شدی،چطو شدی
روبراهی؟کسالت و مریضی که نداری انشاالله؟
حداقل از حالت خبرمون کن
شب بود بیابان بود زمستان بود
لعنت بر ذاتِ آخوند فراوان بود
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
غم مخور
نهال آزادی
هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای؟
بی تو هم به سر شد و چیزی نشد
جانا ز فراق تو اين محنت جان تا کي
دل در غم عشق تو رسواي جهان تا کي
مگر خدا ز رقیبان تو را جدا بکند
عجب خیال خوشی کردهام، خدا بکند
سزای مردم بیگانه را دهم روزی
که روزگار تو را با من آشنا بکند
گریه را به مستی بهانه کردم
شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از چشم برگرفتم
جوی خون به دامان روانه کردم
از چه روی، چون ارغنون ننالم
از جفایت ای چرخ دون ننالم
عارف قزوینی
وینچنین گردن فراز
بر تازیانه زار تحقیر
گذشتن
و راه را تا غایت نفرت
بریدن.
آه، از که سخن می گویم؟
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
سعدیِ جان
رود بارهای دو گانه ی غرناطه
از برف به گندم فرود می آید
دریغا عشق
که شد و باز نیامد
دریغا عشق
که بر باد شد
گارسیا لورکا
ترجمه احمد شاملو
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش
باز عدم گردم عدم چون ارغنون
گویم ات انا الحقیقت داغنون
منم همینطور کاکو، منم همینطور
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
جان رفت در سرِ می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دَمی کجاست که احیایِ ما کند؟
حضرت دوست حافظ شیراز
درِ چشمْ بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
جناب استاد سخن سعدی