دقیقا یادم نیست کی بود اما همان اوایل پاییز، یک روز آتری از آرایشگاه برگشت.
همون موقع که روزهایش کوتاه و شبهای لایتناهی دارد.
پرسید چه تغییری کردم. موهایش را کوتاهتر کرده بود اما به زبان نیاوردم.
نمیتوانستم حرف بزنم.
میدانی، مردها تک بعدی هستند. نمیتوانستم هم محو قشنگی او باشم هم کلماتش را بشنوم.
روزهایی که آتری نبود، تنها نبودم، غم، کنارم بود.
ناسازگار بود اما بودنش بهتر از تنهایی بود.
روزهایی که آتری، غمگین بود اما شلوغ میشد.
من و غم، دعوا داشتیم.
هرکدام دلمان میخواست آن موقع بیشتر در دل آتری جا خوش کنیم.
آتری، سرش را که روی شانههایم میگذاشت، غم، تنها میشد.
بیچاره غم.
سیگار را یک نفس میکشید. میگفت؛ بین سوختن من و سیگار نباید فاصله باشد.
دوست داشت، نمیدانم شاید هنوز هم دوست دارد، ده، دوازده پُک پشت سر هم بکشد و کار را تمام کند.
من ولی بین هر پُک سیگار، چندبار زندگی خودم را در ذهنم زیر و رو میکردم شاید میان آن همه دود، چیز جدیدی بجورم.
ما همون فارسی رو هم متوجه نمیشیم
پنجره همیشه باز بود، بجز مواقعی که من میبستم.
پنجرهی اتاق فقط برای وارد شدن نور است نه هوا.
آتری ولی، نور و هوا و صدای بیرون را پذیرایی میکرد.
شبها موقع خواب، او به صدای جست و خیز باد میان برگها گوش میداد و من در تلاش برای خوابیدن میان هیاهو و هجوم تاریکی از درز پنجره.
میگفت؛ غصه نخور. وقتی تو غصه میخوری، من پیر میشوم.
میگفتم؛ پیرتر از این؟
میگفت؛ غصه خوردن، تنها چیزی است که حتی بعد از مرگ هم ادامه دارد.
نمیدانست من غصهی پیرشدن او را میخورم.
هیچ وقت به زبان نیاوردم که چرا غصه میخورم اما مگر میشود او نفهمیده باشد؟
برای همین هم غصه میخورد.
پا به پای هم پیر شدیم.
دوشنبهها وسط هفته است. اصرار میکرد.
چون معتقد بود جمعه، جزو هفته نیست.
میگفت جمعه، خرگاه غصه و غم است.
جزئی از عمر نیست.
برای من اما سهشنبه، وسط هفته است.
جمعه، با تمام لشکر و اعیانش، چه غم و چه شادی، جزئی از هفته است.
گرچه من یکشنبهها را دوست دارم.
چای تلخ و یکرنگ را بیشتر ترجیح میداد. من اما، هر وقت یک جور چایی را پسند میکردم. البته که چای تلخ را هم میپسندیدم.
به قول آتری، او «علاقه» داشت و من «علایق».
او همیشه حواسش به این بود که الان پسند من چگونه چایی است من اما بیخیال علاقهی او بودم چون همیشه خدا میدانستم چه میخواهد؛ تلخ و یکرنگ.
در سایه، سنگر گرفته بودم.
خورشید با تمام لشکرش، به تن آتری شبیخون زده بود.
پوستش با آفتاب، دست به گریبان شد.
سعی میکرد یک شلیک خورشید را میان دو انگشتش نگه دارد.
گفت؛ کدام انگشتم زیباتر شده، آنکه نور را بغل کرده یا آنکه سایه را بلعیده.
من هر دو را دوست داشتم.
گفتم؛ هیچکدام، بازیِ نور قشنگ نیست.
حساب و کتاب موهای سفیدم را آتری بهتر از خودم داشت.
دستانش را داخل موهایم میکرد، آن ساقههای خشک شده سرم را لای انگشتاتش میگرفت و از اصل و نسبشان میپرسید.
میگفت مسن شدی
میگفتم پیر شدم
میگفت پیر نشدی، هنوز عاشقی.
آن روزی که حساب و کتاب ریشهای سفیدم از دستش در رفت، گفت؛ پیر شدی، کمتر میخندی.
خندیدم.
سبک زندگیمه
به عنوان یک شیرازی نه شعار میدم نه حرف میزنم نه عمل میکنم✊✊✊
آتری، میدانی قضیه چیست؟
کلمات، قاصر و رنجور
و
آرزوها، بسیط و زفت هستند.
آتری، همه ماجرا همین است.
بر این گمانم که چرا؛
هر چه میدوم،
هرچه میکوشم،
هر چه میگویم،
آنی نمیشود که باشد.
اما تو باش.
تنها وایهی من این است؛
روزی میرسد که کلمه، جان بگیرد و به تو برسد.
شاید زود، شاید دیر. مثلا پس از مرگ.
پس روف گاردنم خیلی شاداب و سرحال
به این پسر میگم تو کدوم ابرقهرمانی؟
میگه مرد آهنی
میگم من کدوم ابرقهرمان هستم؟
میگه کاپیتان آمریکا
میگم چرا؟
میگه من با برنامه و دقیق حمله میکنم تو بدون برنامه و هدف
هابل شدن بلدی؟
من حیاطش
بس که باصفام
حتی پیتزا هم دیگه نمیتونه دلگیری عصر جمعه رو بشوره ببره.
چکار کردیم با خودمون؟
درهم نمیشه بخریم؟
تو توییتر بهت دایرکت میدم
ایفونی یا اندرویدی؟
میدونستید افغانستانی ها به زن باردار میگن؛ دوجان؟
تازه میدونستید نباید بهشون بگید افغانی باید بگید افغانستانی؟
اون که میپرسه
مگه گفتم سوال نپرس؟
گفت فرض کن فهمیدی، بعدش چی؟
فرض کن دارن. بعدش چی؟
چون دیدم کسی هنوز اینجا ننوشته، گفتم یه وقت بد میشه؛
«سلام بر آنانکه بیهوده دوستشان داریم»
ثریدز خیلی خوبه ها ولی به دنجی اینجا نیست
خبالا
خوب میخوام بدونم کدوم نوعی؟
تو کدومی؟