به مرگ فکر کردم. به اینکه حالا با مردن هم اتفاقی هم نمیفته. یه سری چیزا رو خب تجربه کردم و یه سری هم که شدن آرزوهای دست نیافته
غزل دوباره منو یاد کامنت Jooliet….Abbas…. انداخت و رفتم تو صفحه ژولیت بینوش دنبالش بگردم، پیداش نکردم ولی خیلی چیزای بامزه پیدا کردم جاش. اینا مال لحظه فوته که همه هولن خبرو بدن:
دوست داشتن طولانی یه نفر، به آدم شکل میده. اینجوری که اون میشه متر و معیارت و همه چی رو با اون میسنجی. و وای که تو چقدر از همه بهتری.
این هفته تکلیف دو تا دوستی نصف و نیمه واسم روشن شد. روابطی که تا حالا هم تو رو دروایسی ادامهدار شده بودن و باید خیلی زودتر ازینا تموم میشدن.
احساس میکنم بعد یکی دو ماه سخت و پرفشار، دیگه نمیتونم. نه فقط روحی، حتی جسمم هم کم آورده
کاش بدونم تو خواب چی سر ذهن ناقصم میاد. ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم، زل زدم به سقف و شروع کردم به زیر لب خوندن: گفتی که پابندم…کوه دماوندم…
واسه شمام صندوق پیام نداره یا به ما هاچبکش رو دادن؟
guess where we’re complaining about it now bitch
حدود یک ماه دیگه قراره بعد هشت سال برم ایران. گاهی خیلی خوشحال و ذوق زدهام و گاهی یه حس عجیبی دارم و انگار دوست ندارم برم
بدیش اینه یادم نمیاد کی توییتر بلاکم کرده بوده، همه رو فالو میکنم و دست دوستی به سمت همه دراز میکنم.
احساس کسی رو دارم که با یه ساک از کمپ ترک اعتیاد در اومده، دیگه میخوام آدم بهتری بشم