حالا فهمیدید یا هنوز هم عقلتون نیومده سر جاش؟
دنبال یه جا بودم که اینو بنویسم که خودش نبینه.
اگه نبود قطعاً تو این روزها، و اون دوازده روز، دیوانه میشدم.
والله شانس آوردم با این زن ازدواج کردم.
دیروز امتحان آییننامه قبول شدم. امروز اولین جلسه آموزش رانندگی رو رفتم. فردا کلاس ب۲ آلمانی رو شروع میکنم.
کار بدید به من لامصبها جای کلاس و دوره.
من هنوز اسپانیا بودم. اسپانیا و ایران دم توافق بودن که گواهینامه ایرانی تو اسپانیا قبول شه. سر زن زندگی آزادی یه اسپانیایی خوره فوتبال بازداشت شد و مدتها تو زندان موند. دولت اسپانیا سر این قضیه کشید زیر توافق گواهینامه.
وگرنه من الان با گواهینامه اسپانیایی تف هم سمت این آلمانیهای تهیمغز نمینداختم.
بعد ۲۰ سال رانندگی باید برم از اول تست آییننامه بدم و بعد برم چند جلسه رانندگی شهر و بعد امتحان.
این هم تقصیر جمهوری اسلامیه.
خیلی اتفاقی یه ویدیو دیدم از یه پیرمرد که تو یه عروسی تو سیریک هرمزگان داره میرقصه، و مغزم طوری رفت تو خاطرات که ده دقیقهس اشکم بند نمیاد.
منتظر همین بودیم.
یکی از دوستام اونور نوشته بود به نظر دیگه ماها کاری نداریم. نظرم تقریباً همینه. چند ساله همینه، ولی الان خیلی بیش از قبل.
کاش جوونها بشینن سر درسشون :)
remember Tahkimis statement "Spring of Baghdad"? they were saying these kind of stuff
Lebensgefahr: Life-threatening
lebensgefährte: Life-partner
What a great and normal language
فکر کنم بیشتر از هر چیزی پیر-جوون.
کارمندهای آلمان توشون کسی معمولی نیست. یا خوش برخورد، کار راه بنداز، و آدمن، یا تلخ سگ و گیر بده و عن.
انحراف از معیار خییییییلی بالاست.
i miss the early internet. people were like “you gotta see this dude. this cat sure is long.” and they were right. it was really long. it never shoulda gotten any more complicated than that.
الان فهمیدم عراقیا به تخت میگن چارپایه، و دیگه زندگیم به قبل برنمیگرده.
کرم حیدری
میانگین سالانه بیلبائو: ۱۲۰۰ میلیمتر بارون. ۱۶۰۰ ساعت آفتاب.
میانگین سالانه مونشنگلادباخ: ۷۲۵ میلیمتر بارون. ۱۶۰۰ ساعت آفتاب.
بیلبائو بیشتر از اینجا بارون میومد و ابریتر هم بود ولی اینقدر بوی لباس نمدار نمیفهمیدی تو خیابون، تو اتوبوس، سر کار، تو کلاس.
زنم، که بر خلاف من شیراز رو دیده و گشته، گفت فکر کن جمعیت اصفهان رو تخلیه کنی، جمعیت اهواز رو بذاری توش. اون میشه شیراز.
نمیدونم اینطوریه یا نه ولی ایده جابجایی جمعیتی اصفهان رو دوست داشتم.
امروز نمونه تست گرفت ازمون. خودم خیلی ناراضی بودم و موقع حرف زدنم اعصابم خرد بود که چرا اینقدر بد حرف میزنم. بهم چهار و نیم از پنج داد. تموم که شد، اومد گفت دقت کن، و خیلی اشتباه داشتی. گفتم استرسم زیاد بود و قبلاً بهت گفته بودم اینطور میشه. جواب داد «من خیلی سخت گرفتم معمولاً اینطور نیست».
وات
maybe don't?
همکلاسیم بعد از پنج جلسه که باید صرف فعل بی قاعده رو تمرین میکردیم (که بالای صفحه نوشته افعال بی قاعده) میگه این فعلها فرق دارن و هی عوض میشه و گذشته و وصفیشون استاندارد نیست.
سر کلاس باید کلمات مربوط به مزرعه رو مینوشتیم. داس رو نوشتم. همکلاسی شصت و خردهای اوکراینی پرسید چیه. گفتم داس و چکش لوگوی شوروی. رفت فضا انگار. خودش هیچ، دوتا چهل و چند ساله کنارمون هم نزدیک بود سرود ملی شوروی رو بخونن.
نوشته بودم وزارت کشور هنوز نتیجه انتخابات رو تو سطح شهرستان نداده. ریپلای زده که چی میگی، هنوز تهرانم ندادن😂😂😂😂
started to write a short thread about the failure of german integration language courses and it ended up being more than 500 words
طرف چند سال تو توییتر یقه میگرفت که چرا از س.ج ریتوییت کردی و رابطه دوستیش رو به هم میزد، حالا خودش از س.ج ریتوییت کرده.
اون وقتی که اهمیتی داشت زدید دهن ماها رو سرویس کردید حالا اینطور.
دیدم وویس گذاشته. خوشحال شدم گفتم لابد میخواد بگه خبر دادن که بره قرارداد شغل جدید امضا کنه.
پرسیده بود وکیل تعزیزات تو فلان شهر میشناسم واسه یکی پرونده حجاب باز کردن تو دادگستری.
تو خیابون یه زوجی دیدیم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که «آقاهه جای خانومه هم وزن داره».
سه ثانیه توجه کردم دیدم خودم جای همسرم هم وزن دارم.