بچه با مفهوم ولنتاین آشنا شده ولی نمیفهمه دقیق ینی چی.
- Daddy! This is Valentine.
+ Yes daddy! This is Velntine.
- This is daddy’s Valentine.
+ Yes!
- This is mommy’s Valentine, too.
+ Yes, this is everyone’s Valentine.
- This is my Valentine, too.
+ That’s right daddy.
- Daddy! Are you Valentine?
هرچی بهش یاد میدیم به خودمون برمیگردونه. هروقت میخوایم تشویقش کنیم یه کاری کنه میگیم این کار برات خوبه.
حالا مکالمه امروز:
- Daddy! I wanna watch finger family (اسم یه برنامه کودکه)
+ Ok
- Daddy! Do you like finger family?
+ No! But you can watch it.
- Daddy! Come watch it. It is good for you.
شب شب قشنگیه! علی الحساب ۶ تا کتلت از سپاه داشتیم.
چرا ما با هرکی معاشرت میکنیم فقیر و کج و کوله و دوزاریه پس!
این عجب موجودیه! هم داف هم موفق هم پولدار! والا ما هرکی تا حالا از ۲۰۰ کیلومتریمون رد شده دقیق نقیض این بوده.
کیسه رو برداشتیم بردیم یه روز سر کار، ینی گاییده شدیم. دیگه هر روز همه ازمون میپرسن امروز هست یا نه. ینی من اینجا بیفتم بمیرم واسه کسی اهمیتی نداره ولی کیسه رو همه میخوان ببینن. که البته درستشم همینه.
رمز موفقیت دوست دافت رو فهمیدی بالاخره؟ بابا من همش منتظرم.
هرجا میریم ۹۹ درصد توجه رو این میگیره. کلا کسی دیگه به ما کار نداره.
شخصیتیه واسه خودش.
شروع روز کاری به همراه استاد کیسه.
بابا بزن دیگه! خسته شدیم از بس منتظر نشستیم.
بچه اینقدر baby shark رو گوش داده که از اول تا آخرش رو میخونه و تهشم میگه:
Hit the subscribe button
واسه اولین بار گفتم این سری فقط میخوام با بچه فارسی حرف بزنم. یه ۴-۵ تا جمله گفتم یهو گفت:
Daddy! That’s enough
استدلال نداشت که. یاد گرفته وقتی میگی یه چیزی safe نیست دلیل محکمی بر اینه که نباید انجامش داد. خواست از این تکنیک برای انجام ندادن کاری که نمیخواست استفاده کنه.
بچه داره کم کم روشهای پیچوندن رو هم یاد میگیره. دستش کثیفه بهش میگم بیا بشورش میگه نه دوست ندارم بشورم. خلاصه یه کم اصرار و اونم مقاومت، یهو برگشته میگه:
Daddy! It’s not safe washing my hands.
مکالمه پدر و دختر:
- Daddy! I made mess.
(رفتم میبینم قهوه رو برگردونده رو لپتاپم. شانس آوردم درش بسته بود وگرنه به رحمت خدا میرفت)
+ Oh! No! Why did you do that?
- Don’t worry daddy! It’s ok.
کتاب فارسی براش گرفتم میگم بیا بشینیم بخونیم. باز کردیم یه کم نگاه کرد و اینور اونور کرد. یهو پرتش کرد انور پاشد رفت کتاب خودش رو آورد گفت:
Daddy! Let’s read the book.
پسر این بچه هیچییییی فارسی بلد نیست. خیلی وضعیت فجیعه. بعد دیگه خیلی هم کوچیک نیست. کلی چیز یاد گرفته که بگه، در نتیجه باهاش که فارسی حرف میزنی شاکی میشه که «هوووووی الاغ! به زبون ادمیزاد حرف بزن ببینیم چی میگی بتونم جوابت رو بدم!» چه خاکی به سرم کنم من. قطعا ۲-۳ سال دیگه چیزایی که میگه رو نمیفهمم.
یه ماه همه شبکه های اجتماعی رو دی اکتیو خواهم کرد.
ولی زیبایی زندگی در اینه که اون بتل رو هرجوری انتخاب کنی تهش میبازی به گا میری :))
بچه عجیب ترین تجربه زندگی آدمه (حداقل من اینطوری بودم). الان با ابی آشنا شده. نشستیم تو ماشین یهو میگه ابی بذار. ۳-۴ تا آهنگ رو به اسم ابی میشناسه. ابی گذاشتم برگشته میگه:
No daddy! Not this ebi! The other ebi.
عوض کردم تا اونی که میخوام اومده بعد یهو میبینم شروع کرده باهاش زمزمه هم میکنه.
دارم دیگه! عکس پروفایل.
رفته ghost شده بعدم یه زنبیل گرفته دستش ۲۰۰۰ تا کوکی جمع کرده.
مرد زندگی همینه.
بچه برداشته آبمیوه رو برگردونده کل فرش رو به گند کشیده. رفتیم بدو بدو دستمال آوردیم شروع کنیم به تمیز کردن. یهو برگشته میگه:
Don’t worry daddy! Don’t worry!
چی شده؟ غذا آوردید؟
یه معضل اساسی که ما با این بچه جدیدا پیدا کردیم اینه که با کانسپت خریدن آشنا شده. قبلا یه چیزی میخواست اگه نداشتیم میگفتیم نداریم، یه کم نق میزد تموم میشد. الان اومده میگه:
Daddy! I want strawberries.
بهش میگم نداریم. کفشاش رو برداشته رفته دم در واستاده میگه:
Let’s go buy it.
اینجا چقدر آرامش داره. هر روز میای واسه اینکه برسی به کل اتفاقات ۲۴ ساعت گذشته سرجمع ۲۴ ثانیه زمان لازمه. بعد دیگه میری تو فاز تولید محتوا.
شبا تو کلاب هاوس همچین بحثایی هست؟! پسر ما چقدر از دنیا عقبیم :(
من از کجا بدونم کیه. از خودش بپرس :))