سلام، بیداری؟
جایی نمیرم هستم هنوز.
خب، برم دیگه.
لمسش کنند و در گوشش زمزمه کنند تمام اینها فقط یک کابوس بوده است،
دیگر فرار نکن.
او آنقدر شجاع بود که کیلومترها دور شود، دلتنگیاش را پشت پلکهایش پنهان کند و مدام تلاش کند؛ بدود و بدود..، اما همچنان میترسید، از اینکه بخوابد، از اینکه بیدار شود، از اینکه گریه کند و بخواهند دلداریاش بدهند و لو بدهد که هنوز چقدر کوچک است؛ اینکه بگوید باید بغلش کنند،/١
گرچه این حق ما نبود
من خیلی وقته کم آوردم ولی ادامه میدم.
یکیشون رو میخوام بذارم تو جیبم.
من چندتا دوست صمیمی میخوام که بفهمن چی میگن نزدیکم باشن.
خوبه که به چیزی که میخواستی رسیدی.
واقعا جایی که باید باشم نیستم.
آخرش چی آقای قاضی؟
تا قوت صبر بود، کردیم
دیگر چه کنیم اگر نباشد؟
کاش ٢۴ سالم بود.
آدمیزاد گاهی وقتا مرض داره دوستان؛ باید خود آزاری کنه.
تنها مزیت اینجا اینه که کمتر میتونم خودسانسوری کنم.
دلم میخواد برم یه جا چند سال تنها باشم فقط.
من خیلی ادای قوی بودن در میارم آقای قاضی
در ستایش فهم مشترک . .
دلم برای تو تنگ شده است
اما نمیدانم چه کار کنم
مثل پرندهایی لالم
که میخواهد آواز بخواند و نمیتواند
وقتی حسین پناهی تو یکی از دکلمه هایش میگفت: من می خوام برگردم به کودکی؛ با خودم میگفتم:آرررره بازیهای کودکی و تمام اون چیزهایی که تو شعرش میگه.
اما الان میگم نه اصل قضیه اون معصومیتی بود که هنوز با فاجعهی دنیا و زندگی و آدمها چندان برخورد مستقیمی نداشت.
اصلا پایانی هست؟
پایان چه شکلیه؟
مال این حرفا نیستید. کدوم حرفا؟ همون حرفا.
چهره فقر واقعا چهره زشتیه.
جای غذا غصه میخوریم
به خیلیها هم باید گفت:
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی...
همیشه همیششششششه
زندگی کن
اما فراموش نکن
ای کاش همه فصلها برف میبارید