چند شب پیش خواب دیدم با یکی از بزرگان نظام دوتایی سیگار میکشیدیم. در واقع ایشون یه نخ روشن کرد، یکی هم به من تعارف کرد! گفتوگوهای عجیبی هم بینمون در گرفت! واقعاً فراتر از خوابِ ناشی از پرخوری عجیب و غریب بود!
ولی به نظرم میرسه اگر کسی میخواد الان کار خانم الهه محمدی رو تمجید کنه، بهتره قبلاً و در زمان اسارتش دستکم یه ابراز تأسف کوچک کرده باشه.
قبلاً هم گفتهام، به نظرم مسئلهی #فلسطین سنجهی شرافت و انسانیت و آزادگی و حقطلبی است. به خانم #الهه_محمدی به خاطر مسیر بسیار دشوار و پرهزینه و تلخی که برای ایستادنِ سمت حق طی کردند ارادت داشتم؛ ارادتم بیشتر شد.
باز خدا پدرش رو بیامرزه چراغ ماشین میخواد تو خونه درست کنه! قبلیها انرژی هستهای و لامبورگینی تو زیرزمین خونه درست میکردند!
میترسُم از اینجا بری و خونه بُرُمبه
له شُم تو به معماری آوار بخندی
آواره بشُم مملکتُم دست تو باشه
هیهات اگر ارتش موهاتِ نبندی
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
میترسُم از اون لحظه که دیوونه نباشی
-- خیلی کیف کردم با این ترانهی داماهی
یکی از تخصصهای این جماعت تهی کردن واژهها از معناست. آخریاش، «ضوابط»!
بچگیهای ما این چیزها کلا مد نبود یا کسی برای ما تولد نمیگرفت؟!
ویراستی واقعاً جای عجیبی است! از سر کنجکاوی یک حساب آنجا ساختم؛ هفتهای چهار-پنج شهید دنبالم میکنند! اینقدر فاصله بین آدمهای این سر طیف و آن سر طیف جداً قابل باور نیست.
اون چیزی که من اینروزها میبینم اسمش قهر کردن نیست، بیتفاوتی و نادیده انگاشتنه؛ که اگر بفهمند، بسیار خطرناکتر از قهر کردنه!
اشکم در میاد وقتی #علیرضاقربانی میخونه:
«من به دستان تو پل بستم به زیباتر شدن
از تو میخواهم از این هم با تو تنهاتر شدن»
#احمدامیرخلیلی
بعد از مدتها حالم خوبه؛ خیلی خوبه؛ خیلی خیلی خوبه؛ اونقدر خوبه که واقعا هیچ چیزی نگرانکنندهای پیشِ رو نمیبینم.
«شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر»
- چشم!
آقامون سایه فرمودند:
«امشب همه غمهای عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن
گریه سر کن!»
چهقدر بیچاره و حقیرند این حزباللهیهای روسوفیل! واقعاً شایستهی ترحم و دلسوزیاند!
جایی جلسه بودم، چای آوردن و با یه بیسکوییت خوردم. بیسکوییت کپک زده بود و مزهی بزمجهی فاسد میداد! جز قورت دادنش هیچ چارهای نداشتم. امیدوارم بلایی سرم نیاد. واقعاً خیلی ضایعه که آدم در اثر مسمومیت با کپک بیسکوییت بمیره!
من تا همین امروز صبح توی استخر از دو تا چیز مثل آن حیوان وفادار میترسیدم. یکی پریدن از روی دایو، یکی هم این سرسرهها که دورش بسته است و توش تاریکه! اما امروز برای اینکه جلوی #محمدآیین کم نیارم دو ساعت یا روی دایو بودم یا تو سرسره! ضربان قلبم روی دویست و پنجاهه! 😰
نبرد رو کشیدن تا پشت در خونهها و دکانها! اینها در نبرد شهری تجربه دارن، اما شاید حواسشون نیست این اواخر با کسایی میجنگن که سلاحی جز «زندگی» ندارن. به گمانم حتماً شکست خواهند خورد، اما شهر رو هم ویران میکنن. هرچند شاید مقصود اصلی ویرانی شهر باشه!
خدا شاهده مدتی است «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود»؛ و حقیقتاً انگیزهای برای تحمل «این بیابان وین راه بینهایت» ندارم!
وَ قالَ السَّجادُ عليه السلام: يـابُنّـى ايّاكَ وَظُلْمَ مَنْ لايَجِدُ عليكَ ناصِرا اِلاّ اللّه
آقای چاوشی عزیز!
دمت گرم؛ خدا بهت عزت بده.
در راه برگشت در ذهنم میچرخه «اللّٰهُمَّ إِنَّ قُلُوبَ الْمُخْبِتِينَ إِلَيْكَ والِهَةٌ، وَسُبُلَ الرَّاغِبِينَ إِلَيْكَ شارِعَةٌ ... وَالْإِغاثَةَ لِمَنِ اسْتَغاثَ بِكَ مَوْجُودَةٌ ، وَالْإِعانَةَ لِمَنِ اسْتَعانَ بِكَ مَبْذُولَةٌ»
و تمام!
لحظهی دیدار نزدیک است ...
بعضیها -مثل خودم- در جایگاهیاند که حرفشون شنیده/پذیرفته/اطاعت میشه و از سمت آدمهای دورشون زیاد (شاید از سر مصلحتاندیشی/ترس/تملق یا حتی لطف) مورد تائید/تشویق دیگران قرار میگیرن. اینها -مثل خودم- شدیدا در معرض تبدیل شدن به یه سری آدم کلهپوک متوهم خودداناپندار غیرقابلتحملاند.
بازگویی در جهان دیگری هستم ...
واقعاً تزریق امیدواریِ بیبنیاد و دروغ، اگر بیش از ترویج ناامیدی زیانبار نباشه، حتما کمتر نیست.
هیچ نمیفهمند، ولی کاش میفهمیدند اینکه هیچ تغییری پذیرفته نمیشود و هیچ گرهی باز نمیشود، مگر با نافرمانی و گردنکلفتی، چه تأثیر ویرانکنندهای بر فرهنگ و آیندهی جامعه میگذارد!
خیلی مخلصیم 🥰
یک چیزهایی به ذهنم میرسه که بگم، بعد با خودم میگم چه فایدهای هست در گفتنشون به جز آزردن و دلخور کردن بعضی از رفقا و دردسر درست کردن! در سکوت کردن اینروزها خیر کثیر است.
چهقدر بیچارهاند این حزباللهیهای روسوفیل! به معنای دقیق كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا!
جناب شاملو فرمودند:
«ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر میکنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی
ور تایبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»