وای بمیرم
05.02.2026 11:29 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0@lamahsa.bsky.social
وای بمیرم
05.02.2026 11:29 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0امیدوارم رقیق نشید نسبت به پدرم. چون بیشتر از آخوند اون عذابم داد.
31.01.2026 16:04 — 👍 4 🔁 0 💬 0 📌 0کسره لازم بود.
چون دین هم واقعا وحشتناکه.
یه احساس دِین وحشتناکی دارم. انگار زنده بودنم نامردیه. فقط هم در مورد خودم اینجوریام.
31.01.2026 15:38 — 👍 3 🔁 0 💬 1 📌 0از بس مستاصل و گنگم (مثل همه)، ظهر رفتم ابرو برداشتم. موقع برگشت فکر میکردم حالا آرایشگاه رفتنت چی بود، که اومدم دیدم بابام کتابخونه خریده کتاباشو بهتر بچینه.
31.01.2026 15:33 — 👍 5 🔁 0 💬 1 📌 0بازهی برنامهریزی هی کمتر و کمتر میشه.
اول میگفتم حالا تا آخر هفتهی کاری فلان کار رو فیکس کنم.
بعد رسید به اینجا که حالا فردا رو برم کلاس.
الان از حموم اومدم و در دیوانهخانهی توییتر خبرهای نمیدونم راست یا دروغ خوندم، گفتم حالا شاید مهم نباشه موهام خیس بمونه.
یهو دیدی چمیدونم.
منم که متخصص افراط و تفریط.
تو فکرم حالا که کار نمیکنم کنار این جمعوجور کردن انگلیسی، یه فرانسه هم شروع کنم.
خدا رو چه دیدی.
آخر هفته قرار داریم با دوستام باهم باشیم. اما بناست زودتر از برنامهی تعیین شده جمع رو ترک کنم، چون مشق زبان دارم.
بعد وقتی گفتم انگلیسی، همه گفتن وا.
ولی خب چه کنم دیگه.
نهایت واکنشی که به ذهنم رسید: 🥴
24.12.2025 17:20 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0من با حلقهی آدمهای نزدیکم هم شوخیهای گوز و اینا نمیکنم. بیادبی زیاد دارما، اما این چیزای اینجوری حالت تهوعیم میکنه و خندهدار نیست واسم.
حالا یکی از معلمهام (ماشالا انقدر هم زیادن) یه پست مثلا خندهدار فرستاده با این چیزا، و واقعا درموندم از واکنش.
حالا انقدر غر میزنم اینم بگم. امشب خیلی رقصیدم، خیلی زیاد و کیف داد.
اون وسط از این لاسهای بیهدف شما اسمت چیه و چند سالته زدیم که راضیام. همونقدر بسه.
واقعا میدونم چرا قبول کردم. معلمم گفت میتونی بنویسیش، منم اومدم جایگاه قند عسلیم رو حفظ کنم گفتم چشم.
که فعلا خاک قند پریده تو گلوم.
دستم هم درد نکنه، سیونه کیلو شدم.
08.12.2025 20:44 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0در جواب حالا طرح پیشنهادیت رو بنویس و بفرست، انقدر عادی گفتم "باشه، حتما." که انگار تمام عمر باطلم رو مشغول اینکار بودم.
08.12.2025 20:42 — 👍 0 🔁 0 💬 1 📌 0حالا یه خوبی داشت، اونم اینکه از چهرهی رحمانیم تونستم فاصله بگیرم و چند نفر رو قلعوقمع کردم، هیچ هم احساس پشیمونی ندارم.
به هرحال همونا در دیوانه شدنم بیتاثیر نبودن.
مخصوصا اون مردک روانی که مچالهم کرد.
حالا ممکنه کسی بپرسه چرا همون اول نزدی تو دهنش و تحمل کردی؟
که جواب اینه خدا شاهده نمیدونم.
حالا این "تابآوری" هم باب شده این روزها و به گوش آشناست. ولی وقتی اون بهم گفت خیلی همهجای زندگیم پیداش کردم.
08.12.2025 20:35 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0یک کاری قبول کردم که لقمهی بزگتر از دهنمه، حتا اگر نتیجهی کارم خوب بشه بر فرض محال، باز هم برآیند اون کار خوب نمیشه.
و انقدر نمیدونم چی رو از کجا شروع کنم به دوستم گفتم اصلا چی شد انتخاب کردن من واسشون بنویسم؟ من کی بودم اصلا؟
گفت حالا هرچی کلمه و جمله به ذهنت میرسه بنویس تا یک خاکی بر سر کنیم.
باز من اومدم اینجا حالا دو روز دیگه از میزان تفاوت جهانها وحشت میکنم میرم.
08.12.2025 20:30 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0بعد از چند ماه باهاش حرف زدم و مدام میگفتم خوبما ولی نمیتونم و میترسم. نمیتونم دیگه مثل قبل باشم و میل به انزوا دارم، مشکل خاصی هم بابتش ندارم. گفت تابآوریت کم شده.
دیدم ئه، راست میگه. تحمل بار ناشی از امورات و مراودات عادی رو ندارم.
بزنم به تخته از اون گرداب به نظر میرسه خلاص شدم. ۴ ماه دیوانه شدم.
حالا با خیال راحت میتونم به کسالت زندگیم ادامه بدم.
دوباره ریخت نحسش رو دیدم و حالا تا چهار روز دوباره تو سرم دعواست از دست اون آدم.
12.09.2025 01:48 — 👍 4 🔁 0 💬 0 📌 0حتا نظرات مخالف هم خیلی به فیلم پیرپسر احترام گذاشته بودن.
09.08.2025 14:41 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0اینجا در آسمان آبی یه سکوت و سکونی وجود داره که خیلی دوسش دارم ولی انگار لختم.
و نمیدونم با این لختی آشنام یا بیگانه.
عرض کنم که غریب به دو ساله من مدارا کردما.
دیگه تازگیا دارم برخورد میکنم باهاش چون طاقت ندارم.
منم که یکی بهم بگم یادم رفت و فراموش کردم. و اون یاد رفتن مربوط به من باشه.
دیگه تماااااام رنجومصیبتهام میاد جلوی چشمم.
حال روحیش هم بده و متاسفانه بابت اینکه ساعت قرار رو جابجا کرد(چون یادش رفته طبق معمول و حواسش به ساعت نبوده و غرق شده بود تو یک کار بیهوده) نتونستم اونجور که باید برخورد کنم باهاش و قلعوقمع کنم. فقط کنسل کردم.
حالا یه مقدار وحشیبازی گیر کرده تو وجودم بداخلاق شدم.
غروب جمعه هم هست دیگه عالیتر.
از خیلی جهات درکش میکنما، اونم مثل منه فقط تفاوتش اینه که تقریبا ته طیفه.
ولی خب ما چند ساله میدونیم اسیر چه چیزهایی هستیم، در نتیجه بابتش یهکاری باید بکنیم دیگه. نمیشه همه ملیجک ما باشن چون عملکرد ذهنمون آدمیزادی نیست.
یکی از مشکلات بزرگ من در دوستی با یکی از دوستانم، درک متفاوتش از زمانه.
دیوانهام کرده.
هر اتفاقی مربوط به زمان میشه، شده بحران این مراودت.
نه حاضره از ابزاری کمک بگیره نه از تجربهی دیگران و نه پیشنهادات.
ای امان از ایگوی متورمت مرد، امان.
به هر دو نزدیکم و امیدوارم این طلسم بلخره بشکنه.
04.08.2025 12:26 — 👍 1 🔁 0 💬 0 📌 0خیلی احساس غربت میکنم با دغدغهی وزنم.
فقط هم میخوام لباسام تو تنم بهتر بشن وگرنه مشکلی خاصی با استخونام ندارم.